در غروبــی کــه پُر از ابـر است و بـاد بــاز، کوچــه بوی بــاران می xadدهد
«عکس من در قاب، می xadخندد به من خنده xadاش بوی دبستان می xadدهد»
برگ هـا در بـــاد، می xadرقصنــد و مـن میxad نشینـم رو xadبــه روی پنجـــره
پیش چشمم میxad خورد گویــی ورق صفحــه xadهـای دفتری پُر خاطــره
ذهن مـن بــا تیــک و تــاک عقربــه مـیxad کشـد پَر تــا دیــار کـودکــی
در خیالــم نقـش مـیxad بـنـدنـــد بــاز خــاطـــرات روزگـــــار کـودکـــــی
صبـحِ مــاهِ مهـر، وقتـی می xadرسیــد شهر، پُر می xadشد ز بوی قاصدک
گرم، روی دست هایم میxad نشست قطرهxad های سردِ بـاران، نَم نَمَک
تـوی راه مـدرســه ، در گـوشِ مـن می سرود آواز هـا، هوهـوی باد
برگها این سو و آن سو میxad شدند بــا صـدای خش xadخشِ جـاروی باد
آسمان، شب های برفی بر زمین فرشی از برف بلوری میxad کشید
روی دوش کوهســاران، بـادِ سرد چــادرِ زیـبــای تــوری میxad کشیـد
بـرف می xadبارید و مــا، کُنـج اتــاق غـرق در افکـارِ زیبـا می xadشدیـم
و سـوارِ اسب تــک شــاخِ خیــال رهسپــار شهــر رؤیـا میxad شدیم
آن زمان xadها زندگ
برچسب: یک شعر زیبا,یک شعر ناب عاشقانه,یک شعر ناب,
نویسنده: بنیامین محبی
تاريخ: دوشنبه
29 آذر
1395 ساعت: 5:15